سيد محمد باقر برقعى
3301
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
مى محبّت مى محبّت اگر در سبوى كس باشد * براى مستى ما يك پياله بس باشد براى بادهء مهرى كه در سبو دارى * گمان مبر كه بجز من حريف كس باشد جدا ز مهر رخ جانفزاى دوست مرا * فضاى باغ جهان تنگ چون قفس باشد قسم به عشق تو اى حوروش كه باغ بهشت * چو دوزخ است گرم جز تو همنفس باشد چو از شراب محبّت دلم شود سرمست * كجا به بادهء گلگون مرا هوس باشد لبم به ساغر وصل نگار اگر برسد * مدام نوشم از اين جام تا نفس باشد به لوح سينه مرا نقش غم نخواهد ماند * در آن نفس كه به وصل تو دسترس باشد كسى به گنج محبّت نمىرسد بىرنج * كه گل به باغ جهان همنشين خس باشد سبد بياور و پنهان پياله را پر كن * كه در كمين تو از هر طرف عسس باشد كسى به داد « مشرّف » نمىرسد جز دوست * اميد اوست كه عشق تو دادرس باشد قرار دلوجان امشب دلم هواى تو دارد * جان را به كف براى تو دارد پيوسته جان وفاى تو جويد * همواره دل هواى تو دارد روشن فضاى تيرهدل را * ديدار جانفزاى تو دارد دل در هواى عشق تو سوزد * جان گوش بر نواى تو دارد رنجور دل ز هجر تو گردد * خوشنودى از رضاى تو دارد شبها دلم به كوى تو جان را * روشن ز روشناى تو دارد صافى شدهست باده جانم * وين جلوه از صفاى تو دارد بنماى رخ كه پيشكش اى گل * دل را بر و نماى تو دارد سرمستم از شراب نگاهى * كان چشم دلرباى تو دارد چشم نظر ز جمله نكويان * بر روى دلگشاى تو دارد جانم قرار با دل شيدا * در زلف مشكساى تو دارد عشق تو چون بلاست و ليكن * دل حسرت بلاى تو دارد دستى فشان به بزم « مشرّف » * تا جان نثار پاى تو دارد